تبليغاتX
ساحل افتاده
ساحل افتاده

همه چیز همان است که بود و شاید باید باشد و شاید هم نه اما من دیگر احساس بی تفاوتی دارم و برایم هم مهم نیست. چند وقتی هست که می خوام بیایم و چیزی بنویسم اما اصلا حسش نیست و البته گرفتاری های کاری که مثل کوه روی سرم ریخته است و خوب دارم زیرش غرق می شوم. این همان چیزی است که در حال حاضر به شدت بهش نیاز دارم. مردن از شدت کار. جان کندن از شدت دلشوره و اضطراب برای تمام شدن تاریخ قراردادها و حتی به نصفه نرسیدن کارها. بیدار شدن از شدت تپش قلب و دوباره خوابیدن با این فکر که گور پدرش بالاخره یک چیزی می شود دیگر. بالاتر از سیاهی رنگی هست؟ حتما هست ولی نمی دانم چه رنگی. چون همیشه بدتر از آن چیزی که فکر می کنیم و فکر می کنیم که دیگر بدتر از آن چیزی نیست ،هست .پس بالاتر از سیاهی هم رنگی هست. قطعا هست. شک ندارم.تنها کار مفیدی که با عشق و علاقه انجام می دهم همچنان فیلم دیدن است البته اگر این سریال های بی پدرشان بگذارد مثل LOST  یا 24 . بگذریم که الان تب lost همه را گرفته اما من مرده ی فلاش بک ها و زندگی های گذشته ی کاراکترها شدم و خط و ربط قصه. ولی توصیه نمی کنم کسی این سریال را ببیند چون رسما باید زندگی  اش را تعطیل کند برای من حتی اعتیادآور تر از Friends بود و واقعا نتوانستم تا دو بار کامل از اول تا آخر ندیدم رهایش کنم البته هنوز هم مرا رها نکرده اما به زور خودم را با فیلم های دیگر سرگرم کردم. تا یک هفته بعد از تمام شدن سریال که اصولا هیچ فیلمی دیگر بهم مزه نمی داد. هر فیلمی نهایت ده دقیقه اش را دیدم و برش داشتم اما با فیلم جونو یک کمی از حال و هوای lost خارج شدم. خدا کسی که تازه می خواهد دیدنش را شروع کند نجات بدهد. مرا که نداد. برعکس بدبختم کرد و باعث شد تمرکزم روی کارهایم از دست رفت. الان چند تا سریال دیگر هم دستم رسیده اما با خودم عهد کردم حداقل تا دو ماه دیگر طرف هیچ سریالی نروم. خدا بهم رحم کند.

 

2  جمعه 1387/05/11ساعت 11:44   ليلا صبور  | 

بر من چه گذشته؟ بر من چه گذشته؟ انگار تمام هول و هراس و اندوه این پنج سال به یکباره خودش را از تمام روزنه های وجودم بیرون ریخته است مثل آبله مرغان. از هر منفذی فقط درد حس می کنم و حسرت و یک دلشوره ی عمیق که نمی دانم چیکارش کنم. این یکی دو سال اخیر خوب توانسته بودم از پسش بربیام و خودم را پشت کار و زندگی و تلاش مخفی کنم اما انگار همه چیز یکهو تالاپ خورده توی سرم. در حالیکه این روزها به لحاظ کاری و حرفه ای موفق ترین روزهای زندگی من است و من باید خیلی خوشحال و سربلند باشم، در حالیکه این روزها... این روزها چی؟ چی دارم از این روزها بگویم؟ آیا کار و موفقیت کافی است ؟ آیا سفر رفتن و گشت و گذار با دوستان در سن سی و شش سالگی واقعا کافی است؟ آیا کتاب خواندن و فیلم دیدن و پارک رفتن و دویدن و راه رفتن و چیز نوشتن همه ی زندگی من است؟ یا باید همه ی زندگی من باشد؟ می دانم قلبم برای چی تیر می کشد . برای یک خلا عمیق که دیگر با این چیزها پر نمی شود. حالا دیگر تنهایی درونی و بیرونی ام را با تمام وجودم حس می کنم . حالا دیگر نمی خواهم خودم را گول بزنم. آره. من خیلی احساس تنهایی می کنم و دیگر نمی توانم این حس را با پنهان کردن خودم پسِ پشتِ کار و فیلم و سینما و دوست و رفیق و سفر و ... پنهان کنم. اما هنوز یک ترس بزرگ دارد روح مرا مثل خوره می خورد. یعنی من دیگر آمادگی وارد کردن مردی را به زندگی ام دارم؟ یعنی من واقعا می توانم دوباره اعتماد کنم و دست دوستی کسی را در دست بفشارم و سرم را روی سینه اش بگذارم؟ این فکر بیشتر دارد عذابم می دهد.این پنج سال بدون حضور کسی گذشت.هیچکس. مطلقا هیچکس.

دیگر لازم نیست کتاب شاملو را مثل حافظ باز کنم تا یک شعری به قید قرعه و فال به نامم بیفتد همین شعری که دوست دارم را زمزمه می کنم.

 

به تو بگویم

 

دیگر جا نیست

قلبت پر از اندوه است

آسمان های تو آبی رنگی گرمایش را از دست داده است

 

زیر آسمانی بی رنگ و بی جلا زندگی می کنی

بر زمین تو، باران، چهره عشق هایت را پر آبله می کند

پرندگانت همه مرده اند

در صحرائی بی سایه و بی پرنده زندگی می کنی

آنجا که هر گیاه در انتظار سرود مرغی خاکستر

                                                          می شود.

 

دیگر جا نیست

قلبت پر از اندوه است

خدایانِ همه آسمان هایت

                             بر خاک افتاده اند

 

چون کودکی

بی پناه و تنها مانده ای

از وحشت می خندی

و غروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد.

 

این است انسانی که از خود ساخته ای

از انسانی که من دوست می داشتم

که من دوست می دارم.

 

دوشادوش زندگی

                   در همه نبردها جنگیده بودی

نفرین خدایان در تو کارگر نبود

و اکنون ناتوان و سرد

مرا در برابر تنهائی

                             به زانو درمی آوری.

 

آیا تو جلوه روشنی از تقدیر مصنوعِ انسان های قرن

                                                                   مائی؟ _

انسان هائی که من دوست می داشتم

که من دوست می دارم؟

 

دیگر جا نیست

قلبت پر از اندوه است.

می ترسی_ به تو بگویم_ تو از زندگی می ترسی

از مرگ بیش از زندگی

از عشق بیش از هر دو می ترسی.

 

به تاریکی نگاه می کنی

از وحشت می لرزی

و مرا در کنار خود

از یاد

          می بری.

ا.بامداد

 

2  چهارشنبه 1387/01/14ساعت 10:10   ليلا صبور  | 

هیچ کجا هیچ زمان فریاد زندگی بی جواب نمانده است.

به صداهای دور گوش می دهم از دور به صدای من

گوش می دهند

من زنده ام

فریاد من بی جواب نیست، قلب خوب تو جواب فریاد

                                                          من است.

ا.بامداد

 

سرگرمی جدید این چند ماه اخیرِ من، ریختن نان و برنج و گندم روی تراس بزرگه برای یاکریم ها، گنجشگ ها، سارها و کفترچاهی هاست. از صبح روی تراس منتظر می نشینند و گاهی تا عصر پنج سری برایشان می ریزم. دنیای پرنده ها خیلی شبیه دنیای ما آدم هاست. بزرگترها به راحتی کوچکترها را از گرفتن حقشان محروم می کنند. مثلا کفتر چاهی ها که زورشان بیشتر است با چند تا نوک زدن و انگولک کردن گنجشکهای بیچاره را پر می دهند تا خودشان غذاها را بخورند. گاهی گنجشک ها از پس آنها برمی آیند و گاهی هم نه، تسلیم می شوند و پر می کشند و می روند روی درختها می نشینند تا کفترچاهی های قلدر سیر بشوند و بروند و آنها دوباره برگردند. اما از همه جذاب تر و شیرین تر صدایشان است که با بق بقو و جیک جیک صبح مرا از خواب بیدار می کنند. و زیباترین منظره موقعی است که تراس از حضور سارها یکپارچه سیاه می شود و آنها با شنیدن یک صدای کوچک یا یک سایه، دسته جمعی پر می کشند و به آسمان اوج میگیرند و بعد از چند دور زدن دوباره برمی گردند. من که عاشقشان هستم.

این روزها سرگرم دیدن سریال Friends هستم. با دقت اپیزودهای آن را دنبال می کنم و هر دفعه حیران می مانم که چطور می شود در یک قسمت بیست دقیقه ای چهار داستان به موازات هم داشت و به زیبایی هم قصه رو جمعش کرد. واقعا بهترین و زیباترین سریالی است که من به عمرم دیدم و حسرت می خورم که آن تیم نویسنده انقدر باقدرت و با استعداد توانستند این سریال را دویست و چهل قسمت پیش ببرند و ده سال هم به این کار ادامه دهند. گروه مدیریت خیلی قوی و منسجمی می خواهد که بتواند شش بازیگر به نام را ده سال کنار هم نگه دارد و کار را به این قوت پیش ببرد. سریال پاورچین مدیری خیلی برگرفته از این سریال است که البته خود پیمان قاسمخانی هم در مصاحبه هایش این را گفته است. اندفعه دیگر خدائیش مثل مارمولک زیرش نزده است و اعتراف کرده که از این سریال خیلی الهام گرفته است. بعضی قسمت های پاورچین حتی به صورت موضوعی کپی قسمت های friends است و شخصیت پردازیهایش هم همینطور. این کار خوبی است که اگر آدم از جایی ایده گرفت آنرا صادقانه عنوان کند. این روزها همه ی بی حوصلگی و کلافگی ام با این سریال برطرف می شود و گاهی خنده از ته دل می کنم. کاری که مدتهاست فراموشش کردم.

 

2  سه شنبه 1387/01/13ساعت 13:4   ليلا صبور  | 

دیگر هیچ چیز نمی خواهد مرا تسکین دهد.

دور از تو من شهری در شبم ای آفتاب

و غروبت مرا می سوزاند.

 

من به دنبال سحری سرگردان می گردم.

 

تو سخن می گویی من نمی شنوم

تو سکوت می کنی من فریاد می زنم

با منی با خود نیستم

و بی تو خود را درنمی یابم

 

دیگر هیچ چیز نمی خواهد، نمی تواند تسکینم بدهد.

ا.بامداد

 

فیلم "به همین سادگی" را دیدم که واقعا زیادی ساده برگزار شده بود. به نظرم بعضی داستان ها فقط باید خوانده شوند و به تصویر کشیدنشان جز ملال چیز دیگری به همراه ندارد مگر با شیوه های ساختارشکنی و خاص. روایت یک خطی یک زندگی کسالت بار جز اینکه بیننده را صدبار مجبور کند به ساعتش نگاه کند و با خودش فکر کند که چرا هیچ اتفاقی نمی افتد چیز دیگری به همراه ندارد. احتمالا نویسنده های این فیلمنامه خیلی تحت تاثیر رمان "چراغ ها را من خاموش می کنم" زویا پیرزاد بودند و البته یک گوشه چشم کوچکی هم به "دفترچه ی ممنوع" آلپا دسس پدس داشتند که به نوبه خودش خیلی هم خوب است . کاش واقعا می رفتند به سمت اقتباس از این دو قصه و نمی گذاشتند حال و هوای فیلم انقدر کند و کسالت بار بشود. بازی هنگامه قاضیانی به نظرم خیلی روان و خوب و یکدست است اما آنچنان خارق العاده و در حد جایزه گرفتن نیست که این هم برمی گردد به اینکه رقبای او در جشنواره چه کسانی بودند. از آنجایی که من هیچ فیلمی جز همین فیلم فعلا ندیدم نمی توانم قضاوتی دراین باره داشته باشم اما روی هم رفته فیلم ساده و معمولی است که به راحتی می شود جزو فیلم های تلویزیونی از تلویزیون تماشایش کرد زیاد به المان های سینمایی وابسته نیست. بالاخره سینما ناسلامتی یعنی پرده ی عریض، یعنی توی تاریکی توی صندلیت لم بدهی و به تصاویری نگاه کنی که فقط توی سینما بهت مزه می دهد و می چسبد و اگر توی تلویزیون ببینی اش دیگر آن کیف و لذت را ندارد و حیف می شود. "به همین سادگی" خیلی دور از سینما است.

مهران مدیری از این همه دست انداختن و توهین و تحقیر افراد تحصیل کرده و روشنفکر خجالت نمی کشد؟ انقدر به شعور تماشاچی بی احترامی کردن؟ انقدر دچار خودبزرگ بینی و خودشیفته بودن برای اثبات چه چیزی؟ این آدم هنرش را در ساعت خوش و سال خوش و پاورچین و نقطه چین و تا حدود شب های برره به خوبی ثابت کرده است دیگر چه نیازی به این همه دلقک بازی و مسخره کردن دیگران دارد؟ خوش به حال او و گروهش که سند شبکه سه به نامشان زده شده است و هر آشغالی را به راحتی به خورد مردم می دهند. بعد از باغ مظفر فهمیدم که مهران مدیری دیگر از دست رفته است اما با این برنامه دیگر مطمئن شدم. حیف آن آدم دوست داشتنی و با استعداد. حیف. پول لامصب خیلی کارها می کند خیلی کارها... تنها برنامه نوروزی که لبخند به لب من می آورد و مفرح است و داستانی دارد و با سر و ته است سریال رامبد جوان است به اسم" نشانی". نه که خیلی عالی باشد اما حداقل آدم هایش احمق نیستند. شخصیتها درست و سرجای خودشان هستند. قصه روال منطقی دارد و از همه مهمتر اینکه زن ها تویش یک مشت ابله و بیشعور و تو سری  خور نیستند برعکس سریال های دیگر شاید به این خاطر که نویسنده اش یک زن است.

پ.ن. به شدت آشفته ام. ساعات طولانی در پارک می دوم و راه می روم و وقتی کاملا از نفس می افتم و دیگر نمی توانم ضربان قلبم را تحمل کنم روی نیمکتی ولو می شوم و به دنبال رویاها و آرزوهایم می گردم که دیگر اثری ازشان نیست.

 

2  یکشنبه 1387/01/11ساعت 22:24   ليلا صبور  | 

عزم جدال دارد دیوار

                             همچنین

با مورهای باران

با باخت های شوم

 

اما خورشید

همواره قدرت است، توانائی است!

ا.بامداد

 

گفتن تبریک سال نو مثل تبریک تولد برای من خیلی خوشایند نیست چون یادآور یک سال عمر است که از سر گذرانده شده اما برای ادای این رسم دیرینه چاره ای نیست جز تبریک گفتن.پس نوروز بر همه دوستانم مبارک.

سفر پانزه روزه هر سال امسال به سفری شش روزه تبدیل شد و ما زودتر از معمول از خانه دریا برگشتیم چون خانواده ی دوستم ویزای کانادایشان درست شد و چند روز پیش رفتند. اما همین چند روز هم خیلی خوب بود. روز به روز مهاجرت بیشتر می شود و روز به روز دور و بر آدم خالی تر و تنهاتر. دیگر نمی دانم با چی می شود این همه خالی را پر کرد و کاش این رفتن  ها و کوچ کردن ها یکی دو تا بود که نیست لامصب. تمامی ندارد، مثل اندوه توی قلب آدم که همیشه هست و کم هم نمی شود.

کلا روز و حال خوب و خوشی ندارم. اون احساسات سگی و گَندَم برگشته و البته علتش هم کاملا مشخص است. دکتر از سه ماه پیش اعلام کرد که من هیچ مشکلی ندارم و فقط باید شناخت درمانی کنم بنابراین قرص ها را به کل کنار گذاشت و من هم خوشحال همه را ریختم توی چاه مستراح و خوشحال تر اینکه شاید حالا دوباره بیفتم روی دور لاغری اما هنوز چهار کیلو اضافه وزن روی مخم است و اعصابم را خرد کرده گو اینکه توانستم پنج کیلو کم کنم. کی فکرش را می کرد من که هرگز توی عمرم شصت کیلو نشده بودم شصت و هشت کیلو بودن را تجربه کنم؟ لعنت به قرص ها. با وجودیکه دوباره به هم ریختم و اضطراب و دلشوره و اندوه سراپای وجودم را گرفته اما لعنت به من اگر دوباره به آن قرص ها لب بزنم.

در لباس عروسی حیران و نگران به اینسو و آنسو می رفتم و در به در دنبال یک آرایشگاه می گشتم که مرا حاضر کند که سر ساعت سه به مراسم عقدم برسم و تمام مدت با مادرم جر و بحث می کردم که من که یکبار این تجربه ی لعنتی را داشتم، من که گفتم دیگر نمی خواهم لباس عروس به تن کنم آخر چرا دوباره مرا مجبور کردین؟...

عکسِ طرف را بهم نشان داد و گفت خواستگار خواهرش این مر د است. با وحشت به عکس خیره شدم و گفتم این؟ می دونی این کیه؟ گفت آره یک مرد خوب و عالی که سالها ایران نبوده و حالا می خواهد با خواهر من ازدواج کند... گفتم به خواهرت گفته که قبلا ازدواج کرده؟ گفت نه ... گفتم این همون است که چهار سال پیش با من ازدواج کرد این همجنسبازه... از من گفتن بود و از او و خواهرش قبول نکردن... چه زجری کشیدم تا از خواب بیدار شوم... لعنت به این خوابها که دست از سرم برنمی دارند. از خواب متنفرم.

 

2  جمعه 1387/01/09ساعت 21:24   ليلا صبور  | 

دیر نوشتن واقعا آدم را تنبل و سست می کند. الان خیلی وقت است که می خواهم بنویسم اما هی امروز و فردا می کنم. امروز دیگر تصمیم گرفتم که دوباره نوشتن را تمرین کنم و یادم بیاید که اینجا خانه ی خوبِ خودم است که هر از گاهی نیاز به سرکشی دارد که طفلکی خیلی احساس بیگانگی و تنهایی نکند برعکس صاحبش.

هنوز توی حال و هوای برنامه نود دیشب هستم و انتخاب علی دایی که واقعا مثل غول چراغ جادو از چراغ یکهو پرید بیرون. این همه سر کار بودن واقعا نوبر است. البته من به شخصه خیلی خوشحالم چون اصلا دلم نمی خواست افشین قطبی نازنینم، پرسپولیس را ول کند و برود تیم ملی و آخر سر هم مثل برانکو به لجن بکشانندش و همه افتخارات را به اسم خودشان ثبت کنند. حیف افشین قطبی نیست؟ من جزو آن دسته آدم ها شدم که دیگر سرنوشت تیم ملی برایم اهمیتی ندارد. از وقتی برانکو رفت و قلعه نویی آمد دیگر تیم ملی برایم مهم نیست. حالا هم همینطور. برای من فقط و فقط پرسپولیس مهم است و بس!

مراسم اسکار هم کم از فدراسیونِ فوتبالِ خنده دارِ ما نداشت. من نمی دانم فیلم جایی برای پیرمردها نیست چه چیزش ویژه تر و برتر از فیلم خوبِ تاوان است که بیخود و بی جهت چهار تا جایزه اصلی را بهش دادند. این فضای بی رحم و سیاست زده و سیاه، توی همه مراسم دنیا وجود دارد که من فکر می کنم بدترینش توی اسکار است. شاید برادران کوئن باید اسکار می گرفتند اما نه امسال و نه برای این فیلمِ معمولی.یکی از زیباترین فیلمهایی که این مدت دیدم چهار ماه و سه هفته و دو روز است. انقدر تکان دهنده و زیباست که آدم احساس می کند به همراه کاراکتر فیلم می خواهد در ظرف کمتر از یک روز بچه اش را سقط کند. فضای سرد و تیره ی فیلم ستون فقراتم را لرزاند. خیلی زیباست.فیلم های Eastern Promises ، Away From Her ، Gone Baby Gone، Atonement ، In The Vally Of Elah، La Haine ، 25th hour ، Sivior و آبروی از دست رفته کاترینا بلوم فیلم های خیلی خوبی هستند که من این مدت دیدم .گو اینکه رمان آبروی از دست رفته کاترینا بلوم از خود فیلم خیلی بهتر است چون ماجرا را از ته شروع می کند و به اول می رسد و من این شیوه ساختاری را بیشتر می پسندم اما فیلم شلندورف هم به اندازه کافی زیبا و تکان دهنده است. یکبار دیگر فیلم غریبه تورناتوره را دیدم و به همان اندازه بار اول شوکه شدم و لذت بردم.تقریبا همه فیلم های اسکار را دیدم به غیر از خون به پا می شود و مایکل کلایتون.

روزهای بدی را سپری نمی کنم. احساس آرامش و سکون دارم. همان بی حسی راحتی که پینک فلوید می گوید را با تمام وجودم حس می کنم. سرم به کار و زندگی گرم است. دامنه کارم زیادتر شده و گاهی به شدت احساس خستگی می کنم اما این خستگی را دوست دارم. دوست دارم تا مغز استخوان له و لورده و کوفته باشم.اینطوری احساس آرامش بیشتری دارم. دوستان جدیدی وارد زندگی ام شده اند که تحول خوبی را برایم بوجود آوردند.به این تغییر نیاز داشتم خیلی زیاد. باید می توانستم خودم را از تکرار و روزمرگی نجات بدهم که تا حدودی موفق شدم. روی هم رفته از این روزها و لحظه هایم راضی هستم .گاهی، البته فقط گاهی، آن سوزن های معروف برمی گردند و به قلبم فرو می روند اما فقط گاهی...

پ.ن. ۱.لطفا یکی مرا پینگ کند. من از این فیلترینگ دیگر عاصی شدم...

 پ.ن.۲. کاشکی من هم یک لابی مثل علی دایی داشتم که نانم توی روغن بود.

 

2  سه شنبه 1386/12/14ساعت 13:54   ليلا صبور  | 

ای آسمان و درخت و باغ من، گل و زنبور و کندوی من!

با زمزمه ی تو

اکنون رخت به گستره ی خوابی خواهم کشید

که تنها رویای آن

توئی.

.بامداد

گاهی که به چشمانم در آینه نگاه می کنم فراموش می کنم که کی ام. لایه در لایه در خودم فرو رفتم و روز به روز دور و دورتر می شوم. همه چیز در غباری فرو رفته که نمی دانم پس پشتش چی بوده و در آینده چی خواهد بود. فقط می دانم که در هاله ای از ابهام و تردید دست و پا می زنم. آیا راه زندگی ام را درست انتخاب کردم؟ آیا من واقعا می خواستم همینی بشوم که الان هستم؟ آیا تصمیمم برای تنها بودن و تنها ماندن درست است؟ آیا این دیواری که به دور خودم کشیدم و ارتفاعش به سقف آسمان  رسیده،  میتواند مرا از خودم و نگرانی ها و آشفتگی های درونم محافظت کند؟  آیا دنیایی که با سرعت مافوق صوت ازش فرار می کنم و گریزانم، یک روز به طور تکان دهنده ای خودش را به من تحمیل نخواهد کرد؟ همه ی ترسم از این است که یک روز به خود بیایم و خودم را بیرون از درونی که سالهاست محبوسش بودم ببینم و احساس گمگشتگی و سردرگمی بیشتری بکنم.من از خودم می ترسم.

 

2  یکشنبه 1386/10/16ساعت 10:27   ليلا صبور  | 

از نوشتن یک فیلمنامه سینمایی فارغ شدم . فارغ به معنای واقعی کلمه از همان ها که آدم را یاد زایمان می اندازد آن هم از جنس سه قلو البته خوشبختانه یک سه قلوی سالم نه به هم چسبیده. بازنویسی یک فیلمنامه سینمایی دیگر را هم پنجشنبه تمام کردم. انقدر ورسیون اولی که نوشته شده بود وحشتناک بود که در تصورم نمی گنجید بتوانم دستی رویش ببرم و کاری برایش بکنم اما تصمیم گرفتم که خودم را محک بزنم و این کار را انجام بدهم. خیلی سخت بود اما آن هم خوشبختانه سربلندم کرد.

یک سفر ده روزه ی خوب هم به شمال داشتم که خستگی این چند ماه را به طور کامل از تنم بیرون برد. انقدر شب ها کنار ساحل پینگ پونگ و فوتبال دستی بازی کردیم که تا چند وقت دستم ورم داشت و درد میکرد اما خوشحالم که بعد از سالها هنوز هم کسی توی پینگ پونگ حریفم نیست. خلاصه که حریف می طلبم اساسی.

انقدر فیلم خوب دیدم که نمی دانم از کدام بنویسم. چند شب پیش دلم یک فیلم ملودرام خاص تکان دهنده  و جذاب می خواست. دست بردم بین آرشیو فیلمم و یکی را از روی رندوم انتخاب کردم. فیلم  My Life Without Me با بازی سارا پولی و محصول کانادا که برنده جایزه جشنواره تورنتو شده به طور کامل رضایتم را جلب کرد. یک زن بیست و سه ساله که خیلی زود ازدواج کرده، صاحب دو دختربچه خوردنی و یک شوهر دوست داشتنی و مهربان است متوجه می شود که به سرطان مبتلاست و ظرف دو سه ماه آینده خواهد مرد. او تصمیم می گیرد در این مورد چیزی به کسی نگوید و یک لیستی از کارهایی که در این مدت کوتاه باید انجام بدهد می نویسد. یکی از برنامه هایش این است که عاشق مردی بشود و انقدر زیبا این اتفاق می افتد که اشک توی چشمان آدم حلقه می زند. فیلم خیلی زیبا و فکر شده است. فیلم  The Dead Girl هم دیدنی و جذاب است. فیلم قصه ی مرگ یک دختر است که در اپیزدوهای مختلف  آدم هایی که به نوعی با آن سر و کار داشتند را می بینیم و اپیزود آخر هم ماجرای خود دختر است تا لحظه ای که به قتل می رسد.. Life Or Something Like It با بازی آنجلینا جولی و ادوارد برن که ارزش دیدن دارد. فیلم های دختری با گوشواره های مروارید، خداحافظ لنین، آقای اسمیت به واشنگتن می رود را هم خیلی دوست داشتم.فیلمی جالب هم از جود لاو دیدم به اسم Alfie . نوع روایت و ساختار فیلم خیلی جذاب است. جود لاو از زندگیش رو به دوربین تعریف می کند و زندگی خاص و عجیب و غریبی که دارد.فیلم های خوب دیگری که دیدم به ترتیب اولویت اینها هستند. PHONEbooth ، The Jacket ، pearl harbor، The CIDER HOUSE RULES ، The Three Burials ، Passion of Mind ، Far From Heaven و خیلی های دیگر. این فیلم آخری یعی دور از بهشت خیلی اذیتم کرد. ماجرای زنی خانه دار، وفادار، از خود گذشته و خلاصه نمونه ی کامل یک زن مثبت که متوجه می شود شوهرش که صاحب یک جاه و مقامی هم هست همجنس باز است و عاشق یک مردی شده - درست لحظه ای که آن دو مرد با هم سکس دارند زن بی آن که روحش خبر داشته باشد وارد دفتر شوهرش می شود و آن دو را در این حالت می بیند- با وجود این سعی می کند به شوهرش کمک کند. شوهر پیش روانکاو می رود و می خواهد این حالت را در خودش از بین ببرد که البته موفق هم نمی شود. از طرفی این زن بدبخت با یک سیاه پوست مهربان دوست می شود که البته این دوستی فقط در حد صحبت و درددل، بدون هیچ رابطه ای است . این دوستی از چشم مردم شهر که هنوز سیاه پوستها را آدم حساب نمی کنند یک ننگ و آبروریزی است و از همه دردناک تر این که جناب شوهرِ همجنس باز که این زن رسوایی او را به رویش نمی آورد و همچنان فداکارانه دارد با او زندگی می کند زنش را متهم می کند که با این دوستی آبرو و حیثیت او را به خطر انداخته! و هر چی از دهانش در می آید به او می گوید. این فیلم آدم را امیدوار می کند که در ناف امریکا هم هنوز مردسالاری حرف اول را می زند و این درد فقط منحصر به ایران نیست بلکه کاملا جهانی است که هنوز در لایه های پنهان آدم ها و جوامع مختلف جاری است و فقط ظاهر عدالت گرایی و برابری و انسانیت رعایت می شود وقتی وارد عمقش بشویم می بنیم که وضعیت زن و مرد در دنیا هیچ فرقی نکرده. مرد همان است که می تواند هر کاری دلش می خواهد بکند اما زن نه.حداقل این چیزی است که در فیلم دور از بهشت به زیبایی ترسیم شده.فیلم به لحاظ شخصی خیلی اذیتم کرد و از دیدنش به شدت پشیمان شدم.

 

2  یکشنبه 1386/08/13ساعت 11:44   ليلا صبور  | 

 

بالاخره طلسم تنبلی و رخوتم شکسته شد و مثل بچه آدم برگشتم سر خانه ی اولم. یعنی فیلم دیدن، کتاب خواندن ، کار کردن، پارک رفتن و کمی ورزش و خلاصه در یک کلام بازگشتم را به زندگی دوباره باید جشن بگیرم. این اخلاق من است . متاسفانه من به شدت مودی هستم و این اتفاق هر چند ماه یکبار برایم می افتد.البته  باید اعتراف کنم که هردو مودم را به یک اندازه دوست دارم. وقتی از کار خستم و ذهنم از فیلم و کتاب و رفت و آمد و دوستان و زندگی لبریز می شود احساس می کنم صدها سوزن از گیجگاهم توی مغزم فرو می کنند و نیاز به سکون و آرامش دارم که تنها با دراز کشیدن روی کاناپه و جدول حل کردن و موزیک ملایم گوش دادن و بازی می گذرد. موقعی که سوزن ها از مغزم بیرون می آیند برمی گردم به زندگی پرهیاهوی خودم.در هر دوی این حالات اتفاقات خوبی درمن می افتد. در حالت اول که رخوت است انر ژی ام ذخیره می شود برای رسیدن به حالت دوم و در حالت دوم همه ی توانم را به کار می گیرم تا بعد از پنچری به کاناپه ی امن ومحبوبم پناه ببرم و من هردو حالت را به یک اندازه دوست دارم.

این بازگشت به دوران فعال زندگی با دیدن کنسرت مادونا در لندن مصادف شد. نه اینکه من دراین کنسرت لندن بوده باشم. دیدنش هم به اندازه ی بودن درآنجا لذت بخش و انرژی زاست. دیدن این همه هیجان و سلامتی و علی ورجگی در یک زن چهل و پنج شش ساله اولین تیکی بود که به من زده شد که ای بابا خودتو انداختی .پاشو ... پاشو برو پارک یک کم بدو... پاشو سی دی ورزشت را بذار یک کم ورزش کن که روز به روزداری چاق تر می شی و بلند شدن همان و شروع مجدد حالت دوم زندگی نیز همان.  و اشتیاق فیلم دیدنم با فیلم GLOOMY SUNDAY یا همان یکشنبه غم انگیز به اوج خودش رسید. یک فیلم آلمانی بی نظیر. فیلم های سرپیکو ساخته ی سیدنی لومت و کلاه اثر ژان پیر ملویل را هم دیدم که باز رفتم به حال و هوای گذشته.فیلم فوقالعاده ی همه چیزدرباره ی ایو با بازی بت دیویس را هم دوباره دیدم و ازباراولی که دیده بودمش هم بیشتر خوشم آمد.کتاب ماجرای عجیب سگی در شب نوشته مارک هادون و مرگ کسب و کار من است اثر روبر مرل را هم خواندم. هردو کتاب را دوست داشتم و حالا ماندم حیران که چه کتابی بخوانم.کلی کتاب نخوانده دارم اما دلم می خواهد بروم و کتاب جدید بخرم. این کرم کتاب خریدن اگر از سرم می افتاد خیلی خوب بود. یکی نیست به من بگوید خب همین هایی را که داری فعلا بخوان دیگه دختر ...

و در آخراین که پرسپولیس سروره و دو جمله هم از مادونا از آلبوم آخرش...

 

Do you believe we can change the future?

Do you believe I can make you feel better?

 

2  شنبه 1386/06/03ساعت 10:25   ليلا صبور  | 

  femme like you

 

Give me your heart baby,
Your body baby hey
Give me your good old man funk,
Your rock'n'roll baby,
Your soul baby hey
Sing with me, I want a woman like you
To take me along at the end of the world, a woman like you
Hey
Give me your heart baby,
Your body baby hey
Give me your good old man funk,
Your rock'n'roll baby,
your soul baby hey
Sing with me, I want a man like you
Bad servant boy knows that you I like you,
a man like you
Hey

 

When you sing, I forget
I have more least the concern
I have the evil which flees,
You give a sound to my life
And then I do not know what does,
Have you this glance in the face
Who brings back for me to the box departure, where I left,
Us brings back to the evening of the bar when one left
And it is this same complicity which settles,
Or when one is on the scene
And that one shines under same star
When your voice crosses mine, that I have your soul in my veins
That my vibe runs in hold
Woman be beautiful for you but when you sing are sexy,
Flash on it, go y baby!

 

Chorus
Give me your heart baby,
Your body baby hey
Give me your good old man funk,
Your rock'n'roll baby,
Your soul baby hey
Sing with me, I want a woman like you
To take me along at the end of the world, a woman like you
Hey
Give me your heart baby,
Your body baby hey
Give me your good old man funk,
Your rock'n'roll baby,
your soul baby hey
Sing with me, I want a man like you
Bad servant boy knows that you I like you,
a man like you
Hey

accomplice one gives them a good sound, like soulmates
With the TV, Mary J. - Blige glamourous, your style and your charm be to you fabulous
A delight for a macadam
Mhhm baby baby, if you knew like I you mhhm baby baby
Believe me that the atmosphere is perfect,
And more you sing, more I I slip on the slope and I lose the head
Two lives, two votes which meet
Two stories which are told
A song for the statement,
Y' has the words, the images to describe it
A beautiful meeting with old,
Take a flash! y' has of the magic on scene,
The curtain falls and it is finished
A beautiful collaborationist, words on a sheet, to remember

 

ممنونم از چکامه عزیز... این آهنگ را خیلی دوست داشتم و دلم می خواست ترجمه اش را پیدا کنم که این دوست عزیز برایم زحمتش را کشید. ذهنم درگیر یک کار جدید شده به پیشنهاد دوستی بر روی یک فیلمنامه جنایی پلیسی داریم کار می کنیم که به نظرم خیلی جذاب می آید.مثل سابق نه فیلم می بینم و نه کتاب می خوانم.نمی دانم چه مرگم شده.فقط جدول حل می کنم یا با موبایم بازی می کنم و موسیقی گوش می دهم.یکی ازدوستان بسیار صمیمی دوران مدرسه ام که همسفر شمال هایم بود مهاجرت کرد به کانادا.هفته پیش.درناک نیست؟به نظر من که هست . خیلی هم هست.

 

2  چهارشنبه 1386/05/17ساعت 23:3   ليلا صبور  |