|
ساحل افتاده
|
|
|
|
||||
|
چه فريبي اما چه فريبي ! كه آن كه از پس پرده ي نيم رنگ ظلمت به تماشا نشسته از تمامي فاجعه آگاه است و غم نامه ي مرا پيشاپيش حرف به حرف باز مي شناسد. ا.بامداد ديگر دوستت ندارم خاتمي. اين چند روز به اين چند سال تو خيلي فكر كردم.به چند سالي كه در بيم و اميد گذشت . به روز قبل از انتخابات و به روزي كه اسم تو در كمال ناباوري به عنوان هفتمين رئيس جمهور همه جا طنين انداخته بود.به خوشحالي مردم . به شيريني و يستني كه خودم به همه دادم.به روز تنفيذت . به روز تحليفت . به وزراي پيشنهادي و دفاعهاي جانانه ات از عبدلله نوري و مهاجراني و به شعري كه سيد محمود دعايي در دفاع از مهاجراني با بغض خواند . به مهاجراني و انتخاب سيف الله داد به عنوان وزير ارشاد.به روزنامه هايي كه يكي جسورتر از ديگري اجازه انتشار گرفته بودند .به همه چيزهاي خوبي كه فكر مي كردم خيلي عالي هستند و ديگر طعم و بوي آزادي را با همه وجودم حس مي كردم. به اولين تجمع و اعتراض و تجمعهاي ديگر و سخنرانيهاي ديگر.به سالگرد دوم خرداد . به 16 آذر و قتل هاي زنجيره اي.به مرگ فروهر و پوينده و مختاري . ديگر دوستت ندارم خاتمي . انقدر فكر توي سرم دارم كه دوست دارم با مته مغزم را سوراخ كنم و همه را از تويش دربياورم و بندازم توي دستشويي و يك سيفون هم رويش. چون كم كم مي رسم به روزهاي پر از بيم بدون اميدت.به مصاحبه مهاجراني و محكوم كردن روزنامه جامعه در كمال نامردي و ناباوري.مي خواست بماند . مي دانم . براي همين يكهو آن موضع عجيب را گرفت اما اگر همان روز محكم ايستاده بود شايد تو هم به اين سرعت خودت را پشت شعارهايت پنهان نمي كردي و مثل عبدالله نوري با شهامت روي حرفهايي كه زده بودي مي ايستادي.يادم مي آيد اولين خالي كردن سنگر و پشت كردن به خواسته مردم با بدعت مهاجراني در همان زمان گذاشته شد و دقيقا در همان زمان بود كه ايمان و اميد من به تو كمرنگ و كمرنگتر شد. يادم است آن جمله معروفي كه هميشه درباره تو مي گفتم.وقتي ديگر باورم شده بود كه كاري ازت برنمي آيد مي گفتم بايد همان گوشه كتابخانه ملي مي نشست و پايش را به اين بازيها باز نمي كرد چون من شخصيت فرهنگي تو را دوست داشتم اما شخصيت ضعيف سياسي تو باعث نااميدي و تاسف بود. تو اميد را در قلب ما ايجاد كردي .تو ما را از خانه ها به تجمع ها كشاندي .تو بذر انديشه جامعه مدني و حقوق انساني و آزادي بيان را پاشيدي بي آنكه آبياريش كني و آن همه حرفهاي قشنگ را به سمت و سوي درستش هدايت كني. مسئول موج ناامیدی و اندوه و افسردگي همه ما تو هستي . مسئول هر اتفاقي كه در اين سالها افتاده و در سالهاي بعد نيز خواهد افتاد تو هستي.مسئول جنايات كوي دانشگاه تو هستي . مسئول زنداني شدن گنجي و احيانا مرگ احتمالي او تو هستي.دانشجويان و گنجي به پشتوانه حرفهاي قشنگ تو شهامت عنوان كردن حقايق را پيدا كردند . اگر مي دانستند كه تو خودت را پشت نقاب خوش صحبتي ات پنهان كرده اي هرگز با زندگيشان اين نمي كردند كه الان شاهديم. فكر نكن كه با چهار تا لبخند و خداحافظي و اشك من از حقي كه به گردن تو در اين سالها داشتم خواهم گذشت.خيال نكن كه با بازي گرفتن روح و روان و احساسم من از تو خواهم گذشت . من شكايتت را پيش خدا مي برم كه تو هشت سال ما را بازيچه شخصيت سياسي دروغينت كردي . خيال نكن كه با ديدن رفتنت ناراحتم . روزشماري مي كنم كه بروي و هر جاي دنيا هم كه بروي آه من به عنوان انساني كه هشت سال از جواني و عمرش را به اميد يك روز بهتر از ديروز با حرفهاي تو دلخوش بود و در نهايت نااميدي باور كرد كه همه اش از حباب صابون توخالي تر و دروغين تر است به دنبال توست. خيال نكن نمي فهمم كه جنايت مهاباد در زمان تو اتفاق افتاد . خيال نكن كه چشمانم را مي بندم و مي گويم عيب ندارد او كه كاره اي نيست . من ديگر باور ندارم كه تو كاره اي نبودي . بودي و خودت را پنهان كرده بودي چرا كه اگر واقعا مترسكي بيش نبودي خيلي زودتر از اينها خودت را از اين بازيها كنار مي كشيدي . خيال نكن كه كشتار مردم سنندج را از چشم تو نمي بينم . نه . اتفاقا از چشم تو مي بينم چون تو حتي اين فاجعه را در آخرين روز رياست جمهوري ات محكوم نكردي. ديگر دوستت ندارم كه هيچ ازت بدم هم مي آيد . از خودم بدم مي آيد كه زماني دوستت داشتم . از اينكه بهت اميد بستيم بدم مي آيد . تو هم بايد از خودت بدت بيايد . مي داني چرا ؟ براي اينكه ميوه هايي را به ما نشان دادي و ما را حريصانه به خوردن آنها تشويق كردي و وقتي مي خواستيم بچينيم خودت را كنار كشيدي . ما مانديم و درخت پرميوه شیريني كه نمي توانستيم ازش بالا برويم هر كي هم كه رفت يا كشته شد يا افتاد گوشه زندان. نه رفيق . من ديگر خر نمي شوم . ديگر دوستت ندارم . |
|||||
|
|||||